نخستین درس دگرگونی را در سرچشمه یک قنات آموختم

کاریز درون جان تو می باید           كز عاریه ها تو را دری نگشاید
یك كوزه آب در میان خانه              به از جویی كه از برون می آید
"سنایی"

كاریز را می شناسید؟ می دانید آبگون كاریز كجاست؟ چیست؟
جریان مداوم و یكنواخت آب، رفته رفته لایه ای را بر بستر و دیواره های آبگون كاریز پدید می آورد به نام جوش، سخت و نفوذناپذیر كه همه چشمه های ریز و متعدد آبگون را سد می كند، می پوشاند و چنان سفت می شود و منافذ جوشش آب ها را می بندد كه كم كم كاریز كور می شود ...
من در یكی از سال های میان جوانی و كودكی كه كنجكاوی حاد و خستگی ناپذیری داشتم برای فراگرفتن و فهمیدن و به خصوص، فهمیدن آنچه دیگران نفهمیده اند، یعنی كشف كردن، یا لااقل، خود مستقیما فهمیدن، نه تعلیم گرفتن _ كه معمولا عبارت است از خوردن غذایی كه دیگری هضم كرده است و رنگ و بوی و طعم و خاصیت طبیعیش را ندارد _ با اصرار زیاد توانستم همراه یك مقنی ورزیده و زبردست یزدی و همكارانش، به كاریز مومن آباد _ كه در آن كار می كردند _ بروم.
درست یادم هست، پیرمرد چابك و مهربان و مقتدری بود. همچون جراح زبردستی كه لباس كار پوشیده و با اكیپ مجهزش در اتاق عمل بر سر بیمارش آماده كار است. اطمینان به موفقیت در عمل و تسلط بر كار از پیشانی و لبخندش ساطع بود. نگاه تند و زیرك و خوبش كه از آن برق نبوغ اندیشه و عمق و ظرافت روحش هر بیننده ای را پریشان و در عین حال مجذوب می كرد، در تاریكی عمیق و سنگین صد و شصت هفتاد متری زمین، تنها نقطه روشن و تنها مایه امید و آرامش و اعتماد بود و به من، كودك كنجكاو اما ضعیف و كم دل شهری، دل می داد. چقدر او _ كه اكنون گمان نمی كنم زنده باشد _ در برابرم بزرگ و اندیشمند و بزرگوار می نماید! همیشه دوست داشته ام او را باز ببینم اما نگران بوده ام كه نكند یك مقنی فرتوت و فقیر و عاجزش بیابم كه در برابر من، از فرط احتیاج و شرم ذلت خویش، در خود فرو رفته است و روزگار او را بر روی خود تایش كرده است و سر و وضع رقت آورش از من بخواهد كه او را دستگیری كنم. نمی خواهم او را كه در چشم من هنوز معلمی بزرگ و توانا است و درسی مرموز به من داد كه هنوز از آموختن آن فارغ نشده ام، ضعیف و محتاج ببینم.
من گاه فكر می كنم كه او روحی بزرگ و اسرار آمیز بوده است كه برای بیدار كردن من، مامور شده بود تا نخستین درس را به روان این كودك _ كه در آینده آتش های بسیاری در او شعله خواهد كشید و عشق جنون آمیزش به بیداری و رهایی، جهان را با همه فراخی بر او تنگ خواهد كرد _ با این نمایش ساده اما سمبلیك بیاموزد. درس هایی این چنین را، نه با گچ و تخته، جمله و جزوه، كه به رمز می آموزند، به «اشاره» تعلیم می كنند، كه این علم، نه علم «داشتن» است، علم «شدن» است، فن «دگرگون گشتن» است؛ اطلاع نیست، انقلاب است؛ نه دانستگی، كه پیوستگی است. انباشتن حافظه نیست، به آتش كشیدن روح است. نه لذت كه ریاضت؛ نه قلم كه الم؛ نه ناز، نیاز؛ نه راحت، رنج؛ نه آرامش، اضطراب؛ نه سعادت، عظمت؛ نه سیرآبی، عطش؛ نه رامش، عصیان؛ نه «بودن»، گشتن؛ نه ماندن، رفتن؛ علم نه آب، آتش؛ نه خاك، طوفان!
در این مدرسه، درس استاد حیله اهل منطق نیست، به گفته عطار «سخنش تازیانه اهل یقین است». در اینجا، نه «رتبه ها» را كه «دل ها» را تبدیل می كنند. آنجا كوپن نان نمی دهند، علم آخور نمی آموزند ... داستان دیگری است ... چه بگویم؟ _ كه «علم عشق در دفتر نباشد» ...!
آیا او همو نبود كه در چهره خضر بر موسی، در كالبد شمس بر مولانا، در نام جبریل بر محمد، در قیافه آن پیر و آن فقیر و آن بیمار و آن مرده بر بودا و در صورت آن فرشته ناپیدا بر سقراط و به گونه آن «ندا» بر شاهزاده بلخی، ابراهیم ادهم و در سیمای ویرژیل و بئاتریس بر دانته، و در نام مهراوه بر آن راهب دردمند صومعه تنهایی، و در اندام شمعی بر دولاشاپل و در شبح اسرارآمیز روح القدس بر مریم و در آوای مرغكی آواره در خلوت خاموش آن خفته در غار تنهایی خویش، آن تنها بازمانده اصحاب كهف، هفت تن خفتگان افسوس، از بیم حاكم غاصب، دقیانوس، در وسوسه شستشوی مهتاب، آن نیمشب آرام و زیبا بر آن شاعر بی تاب و سودایی مست چین، لوپی، و در تصویر ایو بر پرومته تنهای در زنجیر زئوس، اسیر كركس جگرخواره، و در چشم های پرغوغای رزاس بر شاندل و در سایه های رویایی «آن ها» كه آن شب دوش كه با حافظ راهنشین باده مستانه زدند و بی خود از شعشعه پرتو ذاتش كردند و بالاخره در سخن و سكوت و نگاه و لبخند و یاد و نام ماسینیون بر من، تجلی كرد و نخستین درس به خود آمدن، یا از خود رفتن را و به هر حال اولین سطر از كتاب «حكمت» را بر آنان خواند؟ من چنین می پندارم كه او یك مقنی نبود، هم «او» بود كه، این بار، در صورت یك مقنی، مرا از زیر این آسمان، از روی این زمین، برای تعلیم نخستین درس، برای فرود آوردن نخستین تازیانه بر یك روح بی درد و خواب آلود، به دل خاك برد، قلب سنگین زمین، آنجا كه كمتر زندگی است، آنجا كه به علم نزدیك تریم، آنجا كه سفر بزرگ مان را، پس از این حیات، باید از آن جا آغاز كنیم.
آری، سفر به آسمان ها، از روی زمین آغاز نمی شود، از درون شهرها و آبادی ها، از درون خانه ها و بسترها آغاز نمی شود. از زیر خاك، از عمق زمین باید به آسمان پرواز كرد، آن آسمان، این سقف كوتاه در زرورق گرفته كودن كه بر سر ما سنگینی می كند نیست.
در آنجا، در عمق صد و شصت هفتاد متری سطح زمین، در آن كلاس درسی كه جز با برق نگاه او روشن نمی شد، در آن دانشگاهی كه هزار معلم رنگ واورنگ، هر كدام پشت سر هم، مثل روضه خوان ها، نمی آمدند و «از بریات» كم عمری كه نیم سال بیشتر دوام ندارد و بعد می میرد و می رود، تعلیم نمی دادند، در این دانشگاه تنها یك معلم بود؛ اگر معلم، معلم باشد، دیگر به چند معلم نیازی نیست، دانشگاه درست و خوب جایی است كه تنها یك معلم درس می دهد، او بس است. اگر معلم راه می نماید و كسانی را كه می خواهند «از اینجا بروند»، كسانی را كه «نمی خواهند بمانند» دست می گیرد و می برد، باید یكی باشد. چه خنده آور است كه در راهی، ده ها تن پیش افتند و هر كدام با اهن و تلپ و غبغب و سرفه و گردن و شكم و شانه و لبخندهای پر وقار و اخم های مطمئن و لحن كلیله دمنه ای، كسی را كه گمشده است و سراسیمه یافتن راه و رسیدن سرمنزلی و آبادی ای است و دلش برای دیدار خانه اش، شهرش، خویشاوندش بی تابی می كند، «هدایت» كنند، «رفتن» را به او بیاموزند و از منزل های آینده حكایت كنند و از گودال ها و دره ها و پیچ و خم ها و گردنه ها و كمینگاه ها و سنگلاخ ها و باتلاق ها و آنجا كه راه بریده می شود و آنجا كه باید مركب را گذاشت و پیاده رفت و آنجاها كه دیگر پیاده نیز نمی توان رفت.
به هر حال، درس آغاز شد! به همین سادگی. معلم، نه، همان خضر، نه، همان مقنی سالخورده در عمق تاریك آبگون خشك شده قنات، فریادی برآورد و یارانش را فراخوند و با كلنگ خویش آنان را آموخت كه كاریز را چگونه «نیش كلنگی» كنند. كلنگ ها، با ریتم خوش و استواری كه عمیق ترین سمفونی را پدید می آوردند، با جوش سخت و منجمد كاریز به نزاع پرداختند. مقاومت سخت و لجوجانه بود اما نیش های خستگی ناشناس و مداوم و مطمئن كلنگ ها كه در پی امام خویش، كلنگ شكننده و ماهر و مقتدری كه شمشیر پریكلس در برابرش چاقوی خیار پوست كنی یا ناخنگیر بچگانه ای می نمود، با تلاش صبورانه و ایمان پر یقینی بر سر خصم می كوفتند. جهاد اكبری بود! این نخستین جهادی بود كه من در آن شركت می جستم. من با نگاه های كنجكاوانه و تشنه ای، كار عظیم كلنگ ها را می نگریستم و بی صبرانه پایان كار را انتظار می كشیدم. جهاد در تاریكی! تعلیم در آبگون قنات! تلاش برای دست یافتن به آب، مبارزه با خاك، «فرود آمدن برای صعود»، سفر به اعماق زمین برای سیراب شدن، جست و جوی آب در زیر زمین، نه بر روی آسمان، آب چشمه، نه آب باران و بالاخره آموختن درسی كه اسكندر عمری بر سر آن گذاشت و نیاموخت، نشانی از سرزمین دور و گمشده ای كه خضر در آن چشم به راه آمدن تشنه ای است و چه جوینده ها و چه تشنه ها كه در عمر دراز تاریخ انسان در راه ها و بیراهه ها و بر روی ریگزارهای داغ و صحراهای سوزان از عطش جان دادند و چه بسیارها كه در كنار مرز این سرزمین، پس از طی راه ها و بریدن كوه ها و دشت ها، در افتادند و تشنه آب و سوخته حسرت مردند كه راه و رسم منزل ها را نمی دانستند و كسی به آنان نیاموخته بود كه به «آن جا» از «كجا» باید رفت؟ كه این سفر همه به كوشش، به تحمل رنج راه و به صبر میسر نمی شود، به جایی نمی رسد؟ دانستن می خواهد، آموختن و هر لحظه فهیمدن های تازه تر و بلندتر و لطیف تر، دقیق تر و دشوارتر ... درس هایی كه شاگرد را از شكوه و حیرت و هراس ساكت می كند!
من، خاموش و كنجكاو و اندكی هراسان از آن ظلمت عظیم روشن و از آن جایگاه پرشكوهی كه به جهان دیگر می مانست، ایستاده بودم و در برابرم، در عمق صد و هفتاد متری دور از زمین، تونل خشك شده ای كه هزاران متر دورتر، سر از خاك برمی داشت و در برابر خورشید دهان می گشود؛ اما، آن چنان دور بود، نه، آن چنان من دور بودم كه تنها «می دانستم» كه در پایان، این تاریكی سنگین و طولانی به آن روشنایی بزرگ می پیوندد، اما «نمی دیدم». می دانستم اما حس می كردم، یقین داشتم اما آن را لمس نمی كردم، این جا است كه انسان، پس از یقین و پس از علم الیقین نیز تشنه حس كردن است، دردناكانه نیازمند دیدن است، بی تاب شنیدن است. گویی دل و روح كه سیرآب سیرآب می شوند، باز هم چشم و گوش، پوست و ذائقه و شامه تشنه می مانند، آنها به گونه دیگری سیرآب می شوند.
این است كه موسی، برگزیده خدا، همسخن خدا، امانتدار وحی خدا باز هم در طور به عجز و شوق می نالد و به زاری و التماس می خواهد كه «چهره ات را به من می نمایی؟» و محمد، حبیب خدا، آخرین منتخب بزرگ و عزیز خدا، صاحب اسرار خدا و گیرنده الهام های غیبی خدا به سراغ «او»، سفر معراج را پیش می گیرد و به‌ آسمان ها سرمی كشد و برای «حضور»، از «سدرة المنتهی» می گذرد و _ از مرزی كه جبریل نیز پر می سوزد _ در هوای او فرا می پرد، كه «یقین» سیرابش نكرده است. حضور می طلبد تا آرام شود.
من ایستاده بودم و با درس بزرگ این استاد اسرارآمیز و دانایی كه ماموریت غیبی خویش را رد آن كلاس مرموزی كه به زندگی ما بر روی زمین می مانست، در آن مدرسه ای كه به سرنوشت آدمی همانند بود، انجام می داد، گوش می دادم، چشم می دادم، دل می دادم و روحم چنان غرقه فهمیدن بود كه از هیجان می لرزید، احساس می كردم هم اكنون چشمه های «فهمیدن» های شگفتی از درون من سر باز خواهند كرد و آب های زلال و سرد و گوارای بینایی های بلند و دانایی های مرموز در من خواهند جوشید و جریان خواهند یافت و از آن پس، در كویر شوره زار و سوخته من، باغ های خوش ترین میوه ها و جنگل های خرم ترین درختان و بوستان های زیباترین گل های معطر و دلكش ترین چمنزارها و آبادان ترین آبادی ها و شور و شوق جوانه زدن ها و شكوفه بستن ها و به گل نشستن ها خواهند دمید، خواهند رویید و پدیدار خواهند گشت.
من اكنون درست نمی دانم كه در آن لحظات تا كجا می فهمیدم؟ عمق این درس ها را تا كجا می رفتم و این اندیشه ها و احساس ها تا چه اندازه در مغز و دلم طرح هایی روشن داشت؟ نمی دانم معنی كلمات استاد _ كه با زبان كلنگ اعجازگر خویش با من سخن می گفت و با نیش این قلم صنع ماورایی و سحرآمیز، سطور جاوید خدایی ترین درس های حیات معنوی آدمی را بر روی این صفحات سخت و ارواق سنگ شده كف و دیواره های آبگون قنات خشك شده می نگاشت _ چه اندازه و تا چه درجه برای این كودك كنجكاو اما كم استعداد كه باید پیغمبری می شد و نشد معنی می داد؟ اما اكنون یقین دارم كه در آن هنگام، در سر درس شگفت این استاد شگفت، احساس می كردم كه درس بزرگ است و استاد بزرگ، احساس می كردم كه لحظات بزرگی می گذرد و من عظمت، جلال و سنگینی و جاذبه درس را با همه وجودم لمس می كردم و ارج می نهادم...
غرقه مستی و شكوه لحظه ها و بی تابی انتظار و شگفتی استاد و اعجاز كلنگ ها و زیبایی كار و تلاش در تاریكی و حشمت قهرمانی سفر در قعر زمین و معنی پر معنی جست و جوی آب و تقدس ماورایی كند و كاو در عمق ظلمت، دور از زمین و زندگی، برای باز كردن چشمه هایی كه كور شده اند، بودم كه، ناگهان نوازش لطیف و خنكی را در لای انگشتان پاهای برهنه ام احساس كردم! كم كم زمزمه هایی كه هر لحظه شدیدتر می شد و دامنه می گرفت از هر سو بر می خاست و سر به هم می داد و ناله می شد و ناله ها از هر سو برمی خاست و سر به هم می داد و خشمگین و طغیانی و مهاجم می گشت: آب!
چشمه ها باز شد، جوشش ها و جوشش ها و جوشش ها...
آب، این روح مذاب امید و زندگی، تازه نفس، جوان، زلال و نیرومند، با گام ها مصمم و امیدوار، به شتاب خود را در بستر قنات افكند و... در حالی كه در باغ های خرم صدها آرزوی سبز و عطرآگین در خیالش می شكفت _ شتابان می رفت تا خود را به دهان خشك قنات _ كه سالیانی دراز در زیر آتش خورشید بازمانده بود و چشمان غبار گرفته صدها كشتزار سوخته و نگاه های پژمرده هزارها درخت تشنه بر آن به انتظاری ملتهب و دردناك دوخته بودند _ برساند و در رگ های خشكیده جوی های مزرعه و كوچه باغ های مرده جاری گردد.
سال دیگر كه به مومن آباد بازگشتم، بر روی فرش های زمردین سبزه ها و كشته های سیرآب، درختان سرسبز باغ خرم و شاد صحرا را دیدم كه شاخه دست های خویش را كه از شوق و شكر می لرزید، به آسمان برافراشته بودند و به جان استاد پیر من و ضربه های رحمت آفرین كلنگ او دعا می كردند، و كودكان پر نشاط و رقصان گلبوته ها و شبدرها و نوجوانان امیدوار و برومند ذرت ها _ در حالی كه از هیجان شكر و شادی، شبنم اشك چشم ها و بوته ها و انگشتان جوان و پاك شان را تر كرده بود _ در گوش ناپیدای نسیم شوخ و شادی كه سر بر گریبان آنان فرو برده بود، آمین می گفتند و...
و من، همچنین دوست سالخورده خانواده ای كه از ولادت و طفولیت فرزندان خانواده یاد می دهد و با نگاه و رفتار و گفتار خود، در دیدار جوانان رشید خانواده، از شب جشن پیوند پدر و مادرشان و صبح زادنشان حكایت می كند، با غرور مهربان و خشنودی نوازشگر و بزرگوارانه، باغ و صحرا را تماشا می كردم و در درخت ها و نهال ها و بوته های پنبه و ذرت و ساقه های سیراب و سرسبز غلات می نگریستم، گویی با هر یك از آنان آشنایی دیرینه دارم، همه را یكایك رفیقم، خویشاوندم و این نخستین باری بود كه در جایی به این بزرگی و در میان این همه «جمعیت» خود را كه هنوز كودكی بودم بزرگ می یافتم. و بدین گونه بود كه دراین یك سال، عمری زیستم.
از صحرا باز می گشتم و نسیم، همچون مادر مهربان و آداب دانی كه كودكان خویش را حق شناسی و ادب می آموزد، سرهای نهال های جوان و بوته های نوزاد و ساقك های شیرخواره غلات شیرمست خویش را، به نشانه حرمت وداع با من، خم كرده بود و من، در آخرین نقطه ای كه شبح مبهم شان را در دور دست صحرا گم می كردم، سرم را باردیگر برگردندام و، با تكان دادن پروقار و بزرگ منشانه دست هایم، سرشار از توفیق و لذت و غرور و نوازش، به احساسات خاموش و لبریز از خلوص و سرشار از معصومیت سبز این سبزهای معصوم، پاسخ می گفتم.

دكتر علی شریعتی ، هبوط در کویر

تاریخ ارسال: 1348/10/11
تعداد بازدید: 1791
ارسال نظر